تبليغاتX
*******هفت ستاره*******

*******هفت ستاره*******

جملات قصاروداستان های پرمحتواوشعر

الو! سلام...ببخشيد با خدا کار داشتم

الو! سلام

 -: سلام عليکم! بفرماييد.

 ببخشيد با خدا کار داشتم، مي خواستم با خودشون صحبت کنم.

 -: خودم هستم، باز چي شده بنده من؟

 -: اِ… چه حافظه اي ماشا الله. چه زود منو شناختيد.

 -: من هيچ کس را فراموش نميکنم. هيچکس.

 -: ببخشيد خدا جونم! کارم يه خورده طول مي کشه وقت دارين؟

  بگو! همه حرفات رو مي شنوم.

 -: خدا جونم؟!

 -: بگو جانم!

 -: يه خواهش دارم.

 -: بگو عزيزم.

 -: ببين خدا! مي دوني! مي خوام بدونم وقتي باهات حرف مي زنم و درد دل مي کنم

 صدامو مي شنوي يا نه.

 اصلاً مي خوام هر وقت دعا مي کنم، دعامو بشنوي. به حرفم گوش بدي.

 مي دوني! همين که بدونم يکي حرفم رو مي شنوي برام کافيه.

 -: من که بارها گفتم ادعوني استجب لکم.

 تو هر دفعه منو صدا کني جوابت رو ميدم.

 هر موقع منو صدا کني ميام و پاي درد دلت مي شينم و باهات حرف مي زنم. اما وقتي اينقدر اين گوش تو هر صدايي و هر سخني رو شنيده و سنگين شده که صداي منو نمي شنوه، تقصير من نيست.

 -: واقعاً حرفام رو مي شنوي؟!

 -: واقعاً حرفات رو مي شنوم.

 -: ببين خدا! تو از همه چيز با خبري. همه چيز رو مي دوني، مگه نه؟

 -: بله!

 -: از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنيام، از آخرتم، از ظاهرم، از

 چيزي که تو دل دارم، … از همش خبر داري؟

 -: آره همش رو مي دونم

 -: هق هق گريه هام رو مي بيني؟

 وقتي از بيچارگي و درموندگيم پيشت شکايت مي کنم، حرفام رو مي شنوي؟

 وقتي از همه جا درمونده مي شم و طرف تو ميام، مي فهمي که ميام؟

 صداي در زدن هام رو مي شنوي؟

 -: بله بنده ام. مي بينم. مي شنوم. مي فهمم. مگه نشنيدي ان الله بصير بالعباد. مگه

 نشنيدي ان الله سميع الدعاء

 -: مي دونم. اما من…

 -: هر جا که بري بازم بنده مني. اما از بس که باور نمي کني که همشو مي بينم و مي شنوم اينقدر دل منو مي شکوني.

 -: الهي بميرم!

 -: بارها شده گفتم نرو. نفهميدي! رفتي! هي دنبالت اومدم! به ملائک گفتم مبادا چيزي

 بنويسينا صبر کنيد تا لحظه آخر. بر مي گرده ؛ " زهرا " اون عمل رو انجام نمي ده. " زهرا " اون حرف رو نمي زنه. " زهرا " اون …

 هر چي ملائک گفتن بار الها ! اين بنده سابقه داره. دفعه اولش نيست. اما گفتم: نه شايد

 اين دفعه عوض شده باشه. صبر کنيد. چيزي ننويسيد.

 و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببينن تو عوض شدي.

 هي صدات زدم. گفتم: "زهرا" نرو. اما تو رفتي. گفتم: "زهرا" نزن. اما تو زدي. گفتم: "زهرا"

 نکن. اما تو کردي. اخر سر منو پيش ملائک سر افکنده کردي. ملائک گفتن: بار الها! بازم "زهرا" عوض نشد.

 -: شرمنده ام.

 -: هر دفعه همين حرف رو مي زني. هر دفعه هم مي بخشمت. هر دفعه هم به روم سيلي مي زني.

 -: شرمندتم . با وجود همه محبتي که بهم داري سرم زيره. با اينکه خيلي بدم اما تو خيلي خوبي.

 به جون خودم مي دونم که اگه يکي از اين نعمتهايي رو که بهم دادي بخاطر اين همه کفر

 و ناشکريايي که مي کنم ازم بگيري، کسي نمي تونه اون رو دوباره بهم بده.

 به جون خودم مي دونم اگر عزتي رو که تو چشم مردم بهم دادي و خوب مي دونم که

 لايق اين عزت نيستم، اگه ثانيه اي از من بگيري تو همون يک ثانيه کسي ديگه حاضر

 نيست بهم نگاه کنه. چه برسه به اينکه من رو به عنوان دوست، همراز و حتي فرزند

 قبول کنه.

 اگه بگيري کي مي تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! مي دونم که جز خودت هيچ کس.

 خدا جونم! از روز برام روشن تره که جز تو پناهي ندارم. هر جا برم، به هر راهي برم،

 به هر جا و مقامي برسم. باز اخر راه که رسيدم و دستم رو خالي ديدم تو رو صدا مي کنم.

 خيلي مي ترسم يه روزي پيمونه گناه من سر بره و خشمت بگيره.

 خيلي مي ترسم که بگي به اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشده.

 خيلي مي ترسم از لحظه اي که بخواي از من رو برگردوني.

 خدا جونم! مي دونم اينقدر نافرماني و سرکشي کردم که لياقت مهر تو رو ندارم.

 اما…

 اما بخشش صفتيه که فقط در خور شأن و مقام توست.

 : دلمو مي شکني. غم رو دلم مياري. غصه دارم مي کني. بعد مي گي غلط کردم؟!

 مي دوني! هر بار که مياي دلم نمياد دست رد تو سينت بزارم؟!

  چشماي اشک بارونت رو که مي بينم از خودم خجالت مي کشم که در رو بروت باز نکنم.

 هر دفعه با روي گشاده در رو باز مي کنم و به استقبالت ميام به اميد اينکه ايندفعه، دفعه ديگه رو درست مي شي

 اما تو مياي نمک مي خوري و نمک دون مي شکني

   مي دونم که با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم کردم. اما خدايا! واي بر من اگر تو من رو نبخشي. خدايا! تو زندگيم اين همه به من نيکي کردي من چطور مي تونم باور کنم

که لحظه مرگ ، منو تنها بزراي و خوبي خودت رو از من دريغ کني.

ما انسانها بايد از خدا و قيامت بترسيم چون لحظه اي است که ديگه يار و ياوري مثل خدا نداريم . دقت کنيد ، فکر کنيد ، تمام بدنتون ميلرزه وقتي فقط فکر مي کنيد که خدا باهاتون نيست بعد از مرگ .

اميدوارم تو اين دنيا بتونيد از پس شيطان بر آييد تا جلو خدا رو سفيد باشيد البته با کمک خودش
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 18:58  توسط زهرانجفی  | 

یک روز زندگی

 دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .

 داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سکوت کرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت :

 «عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست­دادي،تنها يک روز ديگر باقي­است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن . »

 لا به لاي هق هقش گفت: «اما با يک روز ! با يک روز چه کار مي توان کرد!؟ »

 خدا گفت : « آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد .» و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت :

 « حالا برو و زندگي کن .»

 او مات و مبهوت،  به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد . اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد... بعد با خودش گفت :وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يک مشت زندگي را مصرف کنم .

      آن وقت شروع به دويدن کرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند …

 او در آن يک روز آسمانخراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد اما … اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد . روي چمن خوابيد . کفش دوزکي را تماشا کرد .

 سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .

 او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

 او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :

  « امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود ! »

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:47  توسط زهرانجفی  | 

دوست توخدا...

 شوق خدا برای صحبت با او:

امروز صبح وقتي از خواب بر خاستي تو را تماشا کردم و اميد داشتم که با من حرف خواهي زد فقط در چند کلمه و يا از من به خاطر چيزهاي خوبي که ديروز در زندگي تو اتفاق افتاد تشکر خواهي کرد.اما تو سرگرم پوشيدن لباس بودي.

 هنگامي که مي خواستي از خانه بيرون بروي ميدانستم که مي تواني چند دقيقه اي توقف کرده و به من سلام کني اما تو خيلي سرگرم بودي.

زماني که پانزده دقيقه بيهوده بر روي صندلي نشسته بودي و پاهايت را تکان مي دادي فکر مي کردم که مي خواهي با من سخن بگويي اما تو به سوي تلفن دويدي و با يکي از دوستانت تماس گرفتي تا از چيزهاي بي اهميت بگويي.من با صبر و شکيبايي در تمام مدت روز تو را نگاه مي کردم و تو آنقدر مشغول بودي که هيچ چيز به من چيزي نگفتي.

 موقع نهار خوردن متوجه شدي که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمي با من حرف مي زنند اما تو چنين کاري نکردي.باز هم زمان باقي است و اميدوارم که تو سرانجام با من حرف بزني.

 به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که کارهاي زيادي براي انجام دادن داري و بعد از انجام چند کار تلويزيون را روشن کرده و وقت زيادي را در برابر آن سپري کردي.

 من باز هم با شکيبايي منتظر ماندم که بعد از تماشاي تلويزيون و خوردن غذا با من حرف بزني. هنگام خوابيدن گمان کردم که خيلي خسته اي. بعد از گفتن شب به خير به خانواده سريعا به سوي رختخواب رفتي و خوابيدي. مهم نيست شايد نمي دانستي که من هميشه آن جا با تو هستم.

 من بيش از آن که تو بداني صبر پيشه کردم. من حتي مي خواستم به تو بياموزم که چگونه با ديگران صبور و شکيبا باشي.

 من به تو عشق مي ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزني.

 چقدر مکالمه يک طرفه و يک جانبه سخت است!

 بسيار خوب تو يک بار ديگر از خواب برخاستي و من نيز يک بار ديگر فقط براي عشق به تو منتظر خواهم ماند. به اميد اين که امروز مقداري از وقتت را به من اختصاص دهي روز خوبي داشته باشي.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:45  توسط زهرانجفی  | 

داشتن تو

داشتن تو در هر زمانی برای من یک آرامش ابدی است ...
هرگر جای تلخ و یا شیرینی ندیدم که تو در آن نباشی ...
و اگر می یافتم هرگز به آنجا قدم نمی گذاشتم ...
همه ی تواناییهایم و نا توانیهایم را در نوعی از عشق و وابستگی به تو می دانم ...
من هنوز هم از اینکه اجازه می دهی با این هم سر پیچی باز هم به تو فکر کنم خیلی سپاسگزارم ...
از اینکه هنوز هم یادی از خودت را در دلم به جا می گذاری و نمی روی بسیار سپاسگزارم ...
ای خدا گاهی دلم بسیار برای خودم می سوزد ...
اما یک چیز را هنوز درک می کنم واینکه
هرگز نباید از تو دور باشم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:22  توسط زهرانجفی  | 

چرا این همه درد دردلم انباشتی؟

به خدا گفتم :چرا این همه درد را در دلم انباشتی؟

 

خدا گفت:چاره ای نداشتم اگر مصیبتی به تو نمی دادم

تو مرا یاد نمی کردی.

به ناچار تورا غمگین ساختم تا به یاد من بیفتی .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 18:51  توسط زهرانجفی  | 

داستان درخت بخشنده

 

به نام خاتم کار بال پروانه ها

  روزی بود وروزگاری یک درخت بود ویک پسرک کوچولو پسرک باآن درخت بازی میکرد ازشاخه هایش بالا میرفت وروی ان می نشست *سیب ان رو میخورد ودرسایه ی آن استراحت می کرد ودرخت خوشحال بود

امازمان می گذشت وپسرک بزرگتروبزرگتر می شد تااینکه پسرک ازدواج کردوبچه دار شد وپسرک دیگر

سراغ ان درخت نمی آمد.

درخت تنهاوغمگین بودپس ازمدتها پسرک برگشته بودوبه درخت گفت:من پولی ندارم ودرمانده شده ام درخت

گفت:بیاومیوه های مرابچین ودربازاربفروش تاپولی بدست بیاوری پسرک این کارراانجام داد پس ازمدتی پسرک آمد وگفت :من زن وفرزندانی دارم وخانه ای برای آنها نساخته ام ودرخت سخاوتمند گفت:شاخه های مراببروبرای فرزندانت خانه ای بسازومرد چنین کرد مردکه اززندگی روزمره خسته شده بود آمد وگفت:

من افسرده شده ام ومی خواهم به دور دست ها بروم که دیگر کسی آن جا نباشد ونیاز به قایقی دارم ودرخت

درحالی که خوشحال بود میگفت:بیاوتنه ی من راببر وبرای خود قایقی بسازومرد رفت وبا ز نگشت.

بعد از سال ها که مرد باز گشته بود درخت به تنه ای پیروکهنسال تبدیل شده بود ومرد نیز وقتی درخت را

اینگونه دید برپای درخت افتاده بود وخاطرات کودکی را به یاد می آورد با تنه ی پیر زمزمه میکرد

واین دراین درحالی بود که درخت پیر جان داده بود و دیگر نفسی نداشت زیرا آن چنان سخاوتمند بود که تمام

وجودش رابخشیده بود و ما از این داستان نتیجه می گیریم که این صفا ت به خداوند بر می گرد د و مخلوقا ت

نیز نشانه وقطره ای  هستند ازسخا وت و بخشند گی خدای یکتا و منشا هستی.

 

    پایان

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 19:56  توسط زهرانجفی  | 

من تو را دیده ام ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 19:27  توسط زهرانجفی  | 

 

کبوتر

خدایا وقتی دوری                    تنهاییم نزدیک

قلبم بی تو                            می ترسه تاریک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 19:18  توسط زهرانجفی  | 

تا حالا با خدا حرف زدی...

گفتم: خدای من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم... در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

 

گفت: عزيزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.

 

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت:  بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی‌رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ، فرياد بلند من بود که: عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی؛ آخر تو بنده من بودی، چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی. 

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر صدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی، همان بار اول شفايت می دادم.

 

 گفتم: مهربانترين خدا، دوست دارمت. 

گفت: عزيزتر از هر چه هست، من دوست تر دارمت.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 18:15  توسط زهرانجفی  | 

چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.اولين شمع گفت: « من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم که به زودي خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد.»


شمع دوم گفت: « من ايمان هستم، واقعا انگار کسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رغبتي ندارم که بيشتر از اين روشن بمانم . » حرف شمع ايمان که تمام شد ،نسيم ملايمي وزيد و آن را خاموش کرد.
وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه کفت: « من عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند، آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد. کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه شمع ديگر نمي سوزند. او گفت: « شما که مي خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا ديگر نمي سوزيد؟» چهارمين شمع گفت: « نگران نباش، تا وقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن کنيم. من اميد هستم. » چشمان کودک درخشيد، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد.



بنابر اين شعله اميد هرگز نبايد خاموش شود. ما بايد هميشه اميد و ايمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنيم


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 18:12  توسط زهرانجفی  | 

دل نوشته

بازیچه دست یار بودن عشق است/در پنجه غم شکار بودن عشق است/درمحکمه ای که یار باشد قاضی/

محکوم طناب دار بودن عشق است./

 

وقتی از همه جا ناامید شدی بروبه کوه وفریادبزن که آیا هنوز امید هست؟؟؟آن موقع خواهی شنید که هست ...هست...هست...

 

فردا روز دیگری است که بی تو بر عمر تلف شده ی من افزوده می شود همین روزها روز رفتن از راه می رسد ومن طوری از خیال تو گم می شوم که انگار هرگز نبوده ام.

 

گفتم که خدا راه نجاتی بفرست/ طوفان زده ام آب حیاتی بفرست /فرمود:که با زمزمه یامهدی نذرگل نرگس

صلواتی بفرست.

بر خاک بخواب نازنین تختی نیست /آواره شدن حکایت سختی نیست/از پاکی اشکهای خود فهمیدم /لبخند همیشه راز خوشبختی نیست./

 

/تا زمانی که دل شکسته نشوی عشق را نخواهی آموخت./

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت:ای عاشق بیچاره

فراموش شوی .سوخت پروانه ولی خوب جوابش داد وگفت:طولی نکشد تو نیز خاموش شوی.

پیوند عشق حقیقی به مرگ هم گسسته نمی شودچه رسد به دوری.

تازه فهمیدم که خدا فقط مارا به خاطر خودمان می خواهد

بر خلاف بنده هایش.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 12:39  توسط زهرانجفی  | 

داستان گنجشک

روزی گنجشگی به خدا گفت:ای خدا من لانه ام را با هزارزحمت درست کرده بودم اما تو چرا طوفان را فرستادی

تا لانه ام را خراب کند؟

خدا گفت :بی دلیل این کار را نکردم بلکه ماری در راه

آمدن به خانه توبود وتو نیز در خواب بودی

من نیز طوفان را فرستادم تا تورا ازخواب بیدار کند تا تو طعمه ی آن نشوی وراه مار را  به طرف دیگری کشاندم. حال دیدی حکمت من بسیار است.

این داستان برای اونهایی است که می گویند مشکلات زندگی

بیهوده است ومی گویند چرا مادر زندگی رنج می کشیم  وبه حکمت خدا دست می برند آیا آنها نمی دانند که کار خدا

حکمتی دارد؟

تو پست بعدی مطالبی از حکمت خداوند براتون می ذارم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 8:10  توسط زهرانجفی  | 

مناجات

 

                           "مناجات"

     /ای کسی که درهر خیری به تو امید دارم /

            /وامید دارم از شر در امان باشم/

    /ای کسی که عطا می کنی بسیار دربرابر اندک/

   /ای کسی که عطا می کنی به هر کس که بخواهی /

/عطا کن به من همه خیر دنیا وآخرت را/

/از من دورکن همه شر دنیا وآخرت را/

/چون هر چه تو عطا کنی ازتو کاسته نمی شود /

                      /ای صاحب عظمت/

/ای صاحب نعمت ها وبخشش ها /

       /آتش جهنم را بر موی سپیدم حرام فرما /

                    / به رحمتت ای مهربانترین مهربانان/

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:34  توسط زهرانجفی  | 

دعا


اي خداوند بزرگ نعمت هايت را براي ما بندگانت چه زيبا آفريده اي؟

 

اي خداوند بزرگ چطور شکر اين نعمت هايي را که به ما داده اي بجاي آوريم؟


نامت هميشه بر زبانمان جاري است اي خدا اي خدا

 

عشقت هميشه در قلبهايمان است اي خدا اي خدا


ما گناهکاريم ما ناراحت و پريشانيم


تو رحيم ورحمان هستي


مي گريم و التماس مي کنم


ما را ببخش

به خودمان ظلم کرديم ما

و درپيمودن راه حق مرتکب خطا شديم

مي گريم و التماس مي کنم

ما را ببخش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 14:31  توسط زهرانجفی  | 

نجاتم بده

از این سفره ی سرد و خالی
از این سرپناه خیالی
نجاتم بده
از این خواب عاشق کش بد
از این فکر باید نباید
نجاتم بده


از این صحنه ی پر هیاهو
تو از ترس چاقو در آه و
نجاتم بده از این لحظه های کشنده
از این صحنه های زننده
نجاتم بده ،

 نجاتم بده نباید بذاری ستاره بمیره
نباید دل شادی ما بگیره
جهان با تو سر ریز و لبریز رنگه
کنار تو آوارگی هم قشنگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 14:13  توسط زهرانجفی  | 

تفکر

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره می زنند . . . مریضی شفا گرفت


دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت


خورشید آمد و به ضریح تو سجده کرد
اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت


پیغمبری رسید و در این صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت


از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت


زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت


چشمی کنار این همه باور نشست و بعد
عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت


دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت


دارم به سمت پنجره فولاد می روم...
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت

علت عاشق زعلت ها جداست

زندگی زیباست چشمی باز کن

گردشی در کوچه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بدبینی خود را شکست

علت عاشق  ز علتها جداست

عشق اسطرلاب اسرار خداست

من میان جسمها جان دیده ام

درد را افکنده ٬ درمان دیده ام

دیده ام بر شاخه ی احساسها

می تپد دل در شمیم یاس ها

زندگی موسیقی گنجشکهاست

زندگی باغ تماشای خداست

گر تو را نور یقین پیدا شود

می تواند زشت هم زیبا شود

حال من در شهر احساسم گم است

حال من عشق تمام مردم است

زندگی یعنی همین پروازها

صبحها ٬ لبخندها ٬ آوازها

ای خطوط چهره ات قرآن من

ای تو جان جان جان جان من

با تو اشعارم پر از تو می شود

مثنوی هایم همه نو می شود

حرف هایم مرده را جان میدهد

واژه هایم بوی باران میدهد

کرم شب تاب

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت:چیزی از من بخواهید.هر چه که باشد به شما خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا که خدا بسیار بخشنده است.

و هر که آمد و چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثته ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری آسمان را.

در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت:من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.نه چشمانی تیز و نه جثته ای بزرگ. نه بالی و نه پایی نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت . تنها کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب اب شد.

خدا گفت:آن که نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگر به قد ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی  زیر برگی کوچک پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا را نباید خواست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 14:0  توسط زهرانجفی  | 

فقط خدا

بچه بودم فکر میکردم خدا هم شکل ماست

مثل من.تو.ما.همه.او نیز موجودی دو پاست

در خیال کوچک خود

فکر می کردم خدا

پیرمردی مهربان است

و به دستش یک عصاست

یک کت و شلوار می پوشد به رنگ قهوه ای

حال و روز جیبهایش هم همیشه روبراست

مثل آقا جان به چشمش عینکی دارد بزرگ

با کلاه و ساعتی کهنه که زنجیرش طلاست

فکر می کردم پیپش رامرتب میکند

سرفه های او دلیل رعدوبرق و ابرهاست

گاه گاهی نسخه می پیچد

طبابت می کند

مادرم می گفت : او هر دردمندی را دواست

فکر می کردم که شبها روی یک تختخواب بزرگ

مثل آدمها و من در خوابهای خوش رهاست

چند سالی که گذشت از عمر من فهمیده ام

او حسابش از تمام عالم و آدم جداست

مهربانتر از پدر مادر شما آقا بزرگ

او شبیه هیچ فردی نیست نه

چون او خداست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 13:42  توسط زهرانجفی  | 

:: موهبت ::

من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتي قرار داد تا نيرومند شوم .

من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

و او پيش پايم مسائلي گذاشت تا آنها را حل کنم .

من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد تا براي رفاهم بيشتر تلاش کنم  .

من از خدا خواستم به من شهامت دهد

و او خطراتي در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم .

من از خدا خواستم به من عشق بدهد

و او افراد زجر کشيده اي را نشانم داد تا به آنها محبت کنم .

من از خدا خواستم به من برکت بدهد

و خدا به من فرصت هايي داد تا از آنها بهره ببرم .

من هيچ کدام از چيزهايي را که از خدا خواستم را دريافت نکردم

ولي به همه ي چيزهايي که نياز داشتم رسيدم .

 

 

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 13:39  توسط زهرانجفی  |